Cursor By BP-Grafix.net

سیب
سیب
حال من بد نيست
حال من بد نيست غم کم می خورم *** کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم ، سرابم می دهند *** عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب *** از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب !!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند *** بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست *** از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد *** يک شبه بيداد آمد، داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام *** تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست ،مرتد می شوم *** خوب اگر اينست ،من بد می شوم

بس کن ای دل ،نابسامانی بس است *** کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم *** عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين با بی کسی خو می کنم *** هر چه در دل داشتم رو می کنم

درد می بارد چو لب تر می کنم *** طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام *** راه دريا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم ،بر درب سلولم مزن! *** من خودم خوشباورم ،گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن *** من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش *** من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است *** گفتن اما هيچ ،نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش *** دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود *** قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود *** شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد *** خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان *** خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد *** اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان *** بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام *** بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود *** قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود *** تيشه گر افتاد، دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! *** فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! *** هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت *** هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست *** حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم *** گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت *** یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما زياران چشم ياری داشتيم **** خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
گناه

چه خوبست.

گناههایمان پیدا نیست.

چون مجبور بودیم

هرروز خودمان را تمیز بشوییم.

شاید هم زیر باران زندگی کنیم.

و یا دروغهایمان

شکلمان را عوض نمیکند.

چون حتی یک لحظه همدیگر را بخاطر نمی اوردیم.

خدای مهربان سپاس !
هيچ

هیچ چشمداشتی ندارم از آنهایی که دوستشان می دارم
از انها جز این نمی خواهم که آزاد باشند ...
این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل و توضیحی
مرا ترک کنند و بروند....
دلایل و توضیحها همیشه کاذبند...
بنابراین نیازی به انها ندارم
چنین با مهربانی خواندنت چیست
بدین نامهربانی راندنت چیست
بپرس از این دل دیوانه ی من
که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست؟
الو
hhh
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
مگذار


مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

اوج حماقت
این اوج حماقت بود


بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم

با شوق << تو >> مي رفتم بي وسوسه مي آيم

يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود

پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود

من از << تو >> چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ

من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ

خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس

اندوه شب سربي در با ور يک فانوس

در عشق << تو >> فرسودم پايان قشنگي بود

مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود

اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد

محکوم عذابي << تو >> در دايره ي ترديد

لايق تر از اين بودم ... عشق << تو >> حماقت بود

يک عمر هدررفته...... تاوان رفاقت بود


اين اوج حماقت بود....
كاش مي دانست مي دانم
آن که از من دلربایی کرد

آمد ، اما بی وفایی کرد

او که قصد دل شکستن داشت

از چه از من دلربایی کرد؟

از جنون افتاده ای بودم

او مرا از نو هوایی کرد

با فسون آیینه دارم شد

وز برایم خود نمایی کرد

تا بتی از وی تراشیدم

ناگهان بهرم خدایی کرد

کاش می دانست میدانم

عشق را نتوان گدایی کرد


برای عشق خودت باش

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
باز باران




باز باران با ترانه
با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
نرم و نازک چست و چابک
.
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهای نهانی
راز های زندگانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا
عشق




عشق یعنی بگذری از آبرو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو خندان از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی در پی تو در بدر

عشق یعنی یک بیابان در دسر

عشق یعنی باز می خوانم ترا


عشق یعنی تو بران از خود مرا
شاید




به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم
و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم.... شاید
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار که بعد از روزهای گرم و شیرین زمان مردنم آیا در آغوش تو
جانم را خدا گیرد ؟؟!!
و یا این آرزو در نطفه می میرد ... شاید
خدایا

خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم و صبوریم ده از دست این عشق هایه ناپایدار
دوستت دارم


عاشق نشويد چون در عشق منطقي وجود ندارد! سعي كنيد همديگر را دوست داشته باشيد. فرد عاشق مي‌گويد: "اگر نباشي من مي‌ميرم"، اما فردي كه كسي را دوست دارد مي‌گويد: << من تو را همان‌طور كه هستي مي‌پذيرم
تقدیم به توs


این شعر رو به عشقم تقدیم می کنم که از من خوشش نمیاد
اگه با دیدن من غم رو دلت جون می گیره
میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره
اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه
میرم اما می دونم دل بی تو دیونه میشه
فکر نکن که بی کس ام خدا به دادم می رسه
کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه
مرحمی از شب چشمات واسه دردم نداری
خورشیدی اما خبر از تن سردم نداری
هر چی که درد منه باشه الهی خوشیتون
کاشکی قربونی بشم واسه عاشق کشیتون
کاشکی می دونستی چقدر دوستت دارم
ای کاش

روزی هزار مرتبه گم می کنی مرا
در لابه لای برق نگاه غریبه ها
من فکر می کنم به چه ، جز غم چه می شود
پایان ماهرانه ی این دست ماجرا ؟!
حرفی نزن ، نخواه مجابم کنی ، برو
من هیچوقت از تو نپرسیده ام (چرا؟!)
من هیچ وقت فکر نکردم که می شود
راحت گذشت از همه ی ان سه نقطه ها
حالا منم بدون تو با چشم های خیس
زل می زنم به خالی دلگیر لحظه ها
حالا منم که زردترین برگ گشته و
از شاخه ی محبت تو مانده ام جدا
.....
کاش این غزل تمام نمی شد و نا تمام
می ماند قصه ی من و تو تا به انتها .

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت
می دانی

به چه گناهی اينجايی ؟
می دانی چند وقت است به اندازه تمام فرياد هايت از خودت دوری ؟
سکوت ...
گم شدن در خلوت تنهايی
بين ديوارهايی پر از چوب خط برای پايان زندگی
کاش اينگونه نبودی ...
فقط چند لحظه ٬ خاطراتت را مرور کن
تو هم زمانی زندگی می کردی آری
خاطراتت را به ياد آر ٬ ای زندانی اسير ميان تنهايی ...
بغضت را فرو ده ... خودت را آزاد کن
تنها با چند لحظه سکوت ...
به همين راحتی ...
آهای

آهای من اينجايم
کسی صدايم را نمی شنود ؟!
افسوس ...
من اينجايم در کنار بی گناه ترين ماهی دريا
که به رودخانه آمد و سپس خشکی ...
من اينجايم در کنار قاصدک تنهايی که به کوير رسيد
و هيچ کس نبود که پيامش را به او بدهد
من اينجايم در کنار گمشده ای که فانوسش خاموش شده

هر چه صدايت می زنم نمی شنوی ...
افسوس !

آهای تو
تويی که آنجا در بالای کوه نظاره گر سايه هايی
و تويی که به فکر پر پر شدن شقايق ها نيستی ...
با تو کاری ندارم
فقط نگاهم کن ...


امشب آسمان دلتنگ تر از آن است که برای دلتنگی تو هم بگرید

امشب آسمان بارانی تر از آن است که پناهگاهی برای بغضت باشد

تو هم دلتنگ تر و گریان تر از آنی که غصه های عشق را به امانت بگیری

پس آزاد باش ..

تا آسمان افسوس نداشتن پناهگاه بغضت را فرو دهد

آزاد باش و رهایش کن تا دیگر ذهنت را نیازارد

اشکهایت را پنهان کن

صدای هق هقت را مخفی

تا کسی به صدای گریه هایت عادت نکند

و در آخر

آسمان را با چشم بارانی نگاه نکن

او خودش از تو دلتگ تر است ...
سیب


اگر سیبی داشتم
اگر سیبی داشتمنیمی اش برای تونیمی اش برای من
اگر لبخندی داشتمنیمی اش برای تو نیمی اش برای من
اما اگر غمی داشتمهیچ به تو نمی دهمهمه را حبس می کنم در سینه امهمچون آخرین نفس
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

بهترين سايت آموزش ايرانيان

افراد آنلاين: نفر

center"> نفر